گاهی باید رفت
بی هیچ گله و شکایتی
بی هیچ فریادی، در سکوت
وقتی گلویت حتی طاقت بغض کردن هم ندارد
باید رفت پنهانی
با چمدانی از سوال های بی جواب
و یا شاید جواب هایی که می دانی تکرارین!
به جایی که تنها خودت باشی و یاد او
و اما خیال نکن با رفتنت غصه دارش خواهی کرد.. نه!
دو سه روزی انتظار آمدنت را می کشد و
کم کم می شوی همان سایه ای که در تاریکی محو می شود
گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت بشكست
گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست
باید از كوی تو رفت
من می دانم از داغ دلم بی خبری
و نمی دانی كه كدام جام شكست
كه كدام رشته گسست
عاقبت باید گفت: با لبی شاد و دلی غرقه به خون که خداحافظ تو

یا رب!!
تو که نامه ی نانوشته خوانی
تو که حرفهای ناگفته شنوایی
پس چرا سالهاس هرچه نامه می نویسم
هرچه فریاد می کشم
هرچه سکوت می کنم
پاسخی نمی شنونم ؟!!
یا رب!!
به جرم کدامین گناه ناکرده
زندانی اسیر تنهایی شده ام؟
مگر بشارت ندادی به آرامش کائنات در پس تکاملشان
پس کجاست آن آرامش گمشده ؟
چند وقتیست می نویسم اما نمی فرستم
با خود می اندیشم
شاید شماره صندوق پستی ات عوض شده
که نامه هایم هیچگاه به دستت نمی رسند!!
که اینگونه بی پاسخ می مانند...
دیگر چیزی به چهارشنبه آخر سال نمانده است
میخواهم همه تنهایی هایم را به آتش بکشم